دلتنگم برای توعشقم....
صبح یعنی مست صدای تو
ظهر یعنی انتظار تو
عصر یعنی دلتنگم برای تو
شب یعنی یاد تو
و تو یعنی تمام لحظه های من
صبح یعنی مست صدای تو
ظهر یعنی انتظار تو
عصر یعنی دلتنگم برای تو
شب یعنی یاد تو
و تو یعنی تمام لحظه های من
خدایا بهم کمک کن
بهم کمک کن
خودت میدونی که چی ازت میخوام
خسته شدم دیگه
امیدم به لطف خودته

عشقم دوستت دارم وبی تو نمیتونم بمونم تو زندگی منی
واژهٔ «یلدا» ریشهٔ سریانی دارد و بهمعنای «ولادت» و «تولد» است. منظور از تولد، ولادت خورشید (مهر/میترا) است. رومیان آن را ناتالیس آنایکتوس یعنی روز تولد مهر شکستناپذیر مینامند.ابوریحان بیرونی از این جشن با نام «میلاد اکبر» نام برده و منظور از آن را «میلاد خورشید» دانستهاست.
چلّه، دو موقعیت گاهشمارانه در طول یک سال خورشیدی با کارکردهای فرهنگ عامه، یکی در آغاز تابستان (تیرماه) و دیگری در آغاز زمستان (دی ماه)، هریک متشکل از دو بخش بزرگ (چهل روز) و کوچک (بیست روز). واژه چلّه برگرفته از چهل (معین، ذیل واژه) و مخفف «چهله» و صرفآ نشاندهنده گذشت یک دوره زمانی معین (و نه الزامآ چهل روزه) است.
چله و جشنهایی که در این شب برگزار میشود، یک سنت باستانی است. مردم روزگاران دور و گذشته، که کشاورزی، بنیان زندگی آنان را تشکیل میداد و در طول سال با سپری شدن فصلها و تضادهای طبیعی خوی داشتند، بر اثر تجربه و گذشت زمان توانستند کارها و فعالیتهای خود را با گردش خورشید و تغییر فصول و بلندی و کوتاهی روز و شب و جهت و حرکت و قرار ستارگان تنظیم کنند.
آنان ملاحظه میکردند که در بعضی ایام و فصول روزها بسیار بلند میشود و در نتیجه در آن روزها، از روشنی و نور خورشید بیشتر میتوانستند استفاده کنند. این اعتقاد پدید آمد که نور و روشنایی و تابش خورشید نماد نیک و موافق بوده و با تاریکی و ظلمت شب در نبرد و کشمکشاند. مردم دوران باستان و از جمله اقوام آریایی، از هند و ایرانی - هند و اروپایی، دریافتند که کوتاهترین روزها، آخرین روز پاییز و شب اول زمستان است و بلافاصله پس از آن روزها به تدریج بلندتر و شبها کوتاهتر میشوند، از همین رو آنرا شب زایش خورشید نامیده و آنرا آغاز سال قرار دادند.[۵] بدینسان در دوران کهن فرهنگ اوستایی، سال با فصل سرد شروع میشد و در اوستا، واژه Sareda, Saredha «سَرِدَ» یا «سَرِذَ» که مفهوم «سال» را افاده میکند، خود به معنای «سرد» است و این به معنی بشارت پیروزی اورمزد بر اهریمن و روشنی بر تاریکی است.[۶] در آثارالباقیه ابوریحان بیرونی، ص ۲۵۵، از روز اول دی ماه، با عنوان «خور» نیز یاد شدهاست و در قانون مسعودی نسخه موزه بریتانیا در لندن، «خُره روز» ثبت شده، اگرچه در برخی منابع دیگر «خرم روز» نامیده شده است.[۷] در برهان قاطع ذیل واژه «یلدا» چنین آمده است:[۸]
تاریکی نماینده اهریمن بود و چون در طولانیترین شب سال، تاریکی اهریمنی بیشتر میپاید، این شب برای ایرانیان نحس بود و چون فرا میرسید، آتش میافروختند تا تاریکی و عاملان اهریمنی و شیطانی نابود شده و بگریزند، مردم گرد هم جمع شده و شب را با خوردن، نوشیدن، شادی و پایکوبی و گفتگو به سر میآوردند و خوانی ویژه میگستردند، هرآنچه میوه تازه فصل که نگاهداری شده بود و میوههای خشک در سفره مینهادند. سفره شب یلدا، «میَزد» Myazd نام داشت و شامل میوههای تر و خشک، نیز آجیل یا به اصطلاح زرتشتیان، «لُرک» Lork که از لوازم این جشن و ولیمه بود، به افتخار و ویژگی «اورمزد» و «مهر» یا خورشید برگزار میشد.[۹] در آیینهای ایران باستان برای هر مراسم جشن و سرور آیینی، خوانی میگستردند که بر آن افزون بر آلات و ادوات نیایش، مانند آتشدان، عطردان، بخوردان، برسم و غیره، برآوردهها و فراوردههای خوردنی فصل و خوراکهای گوناگون، خوراک مقدس مانند «میزد» نیز نهاده میشد.
...
دلم کسی را می خواهد... "کسی که از جنس خودم باشد"...
دلش شیشه ای...گونه هایش بارانی...دستانش کمی سرد...
نگاهش ستاره باران باشد...
دلم یک ساده دل می خواهد...!!!
بیاید با هم برویم...نمی خواهم فرهاد باشد،کوه بتراشد...
نمی خواهم مجنون باشد،سر به بیابان بگذارد...
می خواهم گاهی دردم را درمان باشد...
شاهزاده سوار بر اسب سفید نمی خواهم...!!!
غریب آشنایی می خواهم بیاید با پای پیاده...
قلبش در دستش باشد..چشمانش پر از باران باشد...
"کلبه کوچک" را دوست دارم...
اگر این کلبه در" قلب" او باشد...
صبحدم یک دم مدم یک امشب از بهر خدا تا حسین کشته نگردد در زمین کربلا
صبحدم فرداحسین بی یارویاور میشود بی برادربی پسر بی عون و جعفر می شود
صبحدم اخر تو شرم از روی پیغنبر نما یا که خود اندیشه از خالق اکبر نما
صبحدم فردا شود اکبر به خون خود طپان مادرش لیلا ز داغش میشود بر سر زنان
صبحدم فردا شود قاسم شهید اشقیا حجله گاهش میشود در این زمان ماتم سرا
صبحدم فردا خورد تیر جفا بر حنجرش شهر بانو می شود خاک مصیبت بر سرش
صبحدم فردا شود دست علمدارش جدا می شود نعشش ز کین پامال سم اسب ها
صبحدم فردا شود زینب اسیر و بی حجاب عابدینش غل بگردن دست بسته با طناب
صبحدم فردا سکینه بر سر نعش حسین می خورد سیلی ز شمر و می نماید شور وشین
صبحدم فردا شود لیلای محزون بی پسر می زند بهر جوانش دست غم هر دم به سر
صبحدم فردا زند از کوه پر خون افتاب شمر بنماید ز بهر کشتنش از کین شتاب
صبحدم فردا شود راس حسین از تن جدا می نماید از ره کین بر فراز نیزها
صبحدم فردا کند زینب فغان و شورو شین هر زمان بر سر زند گوید برادر جان حسین
صبحدم فردا امیرالمومنین گیرد عزا بهر فرزدش حسین گردن کند شال عزا
صبحدم شرمی بدار وسر مزن از کوهسار بی حسین زینب نگردد خوار وزار روزگار
صبحدم شرمی بدار تویکدم از بهرخدا جامه ی ماتم بپوش اندر زمین کربلا
امشبی بیرون نیا سر از گریبان حجاب یکدمی بهر خدا نور طلوعت را متاب
چون شفق کن گریه تا چشمت شود چون مه سفید چون فلک در خون غم بنشین و با ما اشک بریز
نیل کن در بر فلک تا گریه آید از ملک از مصیبت بر سماء تولرزه افکن تا سمک
یکه و تنها حسینت در میان لشکر است ذوالفقارت را بگو تا کی نمی بندی کمر
روز عاشورا رسید وصبح و پیراهن درید شاه مظلومان سوار و دل ز خوارها برید
یا حسین از ذوالجناح پا دربیاور از رکاب مهلتی ده تا نگردد خانه ی ایمان خراب
صبر کن امشب سراز کوه افق بیرون میار امشبی سرپوش رابرشمع پر نورش گذارجویم تو را قدم به قدم بین کشتگان با شوق و اضطراب و تمنا کنم تو را
در حیرتم که از که بجویم نشان تو نی سر نه پیرهن ز چه پیدا کنم تو را
ریزم به حلق تشنه ی تو اشک چشم خویش سیراب تا که ای گل احمر کنم تو را
دشمن نداد و آب ت اگر غم مخور ای حسین سیراب تا که ای گل احمر کنم تو را
ای آنکه داغ ها جگر سوز و دیده ای اکنون به اشک دیده مداوا کنم تو را
شمع تو گشته ام تا که بسوزم برای تو از عشق خویش قبله دلها کنم تو را
هر جا روم نوای عزایت به پا کنم ماتم سرا سرا سر دنیا کنم تو را
خون خداست و خون تو پامان و کی شود در شام و کوفه محکمه بر پا کنم تو را
السلام علیک یا أباعبدالله
وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیکم منی جمیعا
سلام الله أبدا مابقیت وبقی اللیل والنهار
ولاجعله الله آخر العهد منی لزیارتکم
السلام علی الحسین
وعلى علی بن الحسین
وعلى أولاد الحسین
وعلى أصحاب الحسین
ای گــــــــــل پـــــــــرپــــــــــر، علی اکبر
سخن بگو بـــــــــــا پدرت این دم آخر (2)
رنگــــــــــــــم پــــــــــــــــریده، قدّم خمیده
در پیـــــــش چشمم شد علی صد پاره پیکر
یــــــــــــــا وَلَدی یا ولدی دیدۀ خود باز کن
تبسمی، تکلـــــــــــــــــــمی با پدر آغاز کن
من پـــــــــــدر پیر تواَم بمن سخن ساز کن
خنـــــــــدۀ دشمـــن، ســــــــــــوزد دل من
سخن بگــــــــــو بـــــــــا پدرت این دم آخر
سخن بگــــو بــــــا پـــــــــدرت این دم آخر
ایکــــــــــه توئی اَشبهه مردم به رسول خدا
ایکــــــــــه بزیر تیغ کین زدی پدر را صدا
چـــــــــرا کنون نمیکـــنی حق سخن را ادا
ای گــــــــــــــــــل زهرا، از خاک صحرا
سخن بگــــــــــــــــــو با پدرت این دم آخر
سخن بگـــــــــــــــــو با پدرت این دم آخر
داغ تو تا ابـــــــــد بود بر جگرم ای علی
بعد تو مـــنهم به جنان راه سپرم ای علی
ای پــــــسرم ای پسرم ای پسرم ای علی
بـــــــــــا روی گلگون، غلطیده در خون
سخن بگو بــــــــــــا پدرت ایـــن دم آخر
سخــن بـــــــگو بــــــا پدرت این دم آخر
چـه شد که مانده از سخن زبان گویای تو
چرا به خون شسته شده روی دل آرای تو
چرا شده نقش زمین قامت رعـــــــــنای تو
قســـــــــــــم بــــــــــه قرآن، دلم مسوزان
سخن بگـــــــــــــــــو با پدرت این دم آخر
سخن بگـــــــــــــــــو با پدرت این دم آخر